تيامتيام، تا این لحظه: 2 ماه و 18 روز سن داره

Konjedkoochooloo

مادر بودن بسيار زيباست🤱🏼

٢ ماهگى و 💉

پسر قشنگم ٢ ماهه شدى و اولين تحول اين بود كه براى اولين بار قهقهه خنده كردى البته فكر كنم از بابا ياد گرفتى و قشنگ امروز گفتى هاهايى ☺️ قوربونت برم كه انقدر آقايى وقتى برديمت خانه بهداشت بيدار بودى و نزديك ساعت شيرت بود خانم مهربون اونجا اول توضيحات و بهمون داد بعد تو بغل من واكسن و بهت زد يه لحظه گريه شديد كردى ولى بعد كه شير خوردى آروم شدى اومديم تو ماشين بهت قطره استامينافن هم دادم آروم خوابيدى  چقدر داره زود ميگذره ٢ ماهگيت مباركمون باشه قتد و عسل 👼🏻♥️😘 ...
13 آبان 1398

اولين مسافرت 🚘🧰

پسر قشنگم خيلى وقت بود كه بابا و من دلمون شمال ميخواست ولى خب دوران باردارى كه نشد كار بابا هم طوريه كه فقط تعطيلات ميتونه سفر كنيم و بالاخره گفتيم چهل روزگيه شما كه تموم شد برنامه بزاريم بريم يه تعطيلات خوب افتاده بود تو هفته اول آبان كه شما ٥٣ روزه بودى ٩٨/٠٨/٠٥ راه افتاديم به سمت شمال انقدر شما تو اين سفر ٣ روزه خوب بودى كه نگم برات البته اينم بگم كه نظم شيردهى خيلى روت تاثير گذاشته ما هم خودمون و با ساعت خواب و غذاى شما تنظيم كرديم 😁 تو ماشين فقط ميخوابيدى و اصلا اذيت نشدى خدا رو شكر ترافيك هم نبود هوا هم كه با ما يار بود و لذتش و برديم و اين شد اولين سفر سه نفره مون و كلى ٣ تايى خوش گذرونديم😊 از ...
11 آبان 1398

ديدار با دكتر

سلام پسر گلم اول از همه اين و بگم كه اين روزها چطورى گذشت به پيشنهاد يكى از دوستان كه خودش يه فرشته پسر ٢٠ ماهه داره تو يه گروه تربيت فرزند عضو شدم و از مطالب خوبشون استفاده ميكنم كه از لحاظ روحى و روانى بچه ها راهنمايى ميكنن هر سوالى هم مامان ها داشته باشن جواب ميدن چيزى كه من ازشون خواستم و ياد گرفتم نظم دهى تو شير شما بود كه هر ٣ ساعت يكبار باشه خدا رو شكر الان بكهفته شده كه اين كارو كردم و عااالى بوده هم خوابت خوب شده هم ديگه اصلا دلدرد نميگيرى سه شنبه ٩٨/٠٧/٣٠ روزى بود كه من بايد بعد  چهل روز گذشت از زايمان ميرفتم پيش دكترم كه البته شده بود ٤٧ روز چون هفته پيشش تعطيل رسمى بود و نشد كه بريم شما هم با خودم بردم سا...
1 آبان 1398

چهل روزگى

پسر قشنگم امروز چهل روزه شدى😊  جداً به معناى واقعى تو اين چهل روز كلى رنگ عوض كردى هر روز با روز قبل قيافه ات عوض ميشد پسرم شب ها يكم اذيت ميشى با اين كه آقاى دكتر قطره داده كه دلپيچه نداشته باشى ولى بازم شب ها يكى دو ساعت گريه ميكنى نميدونم از چيه ولى در كل خوابت بهتر شده ساعت ١/٣٠ ميخوابى ٤،٥،٦ بيدار ميشى براى شير دوباره ميخوابى از ٨ صبح  ديگه بيدارى تو طول روز هم خواب خرگوشى ميكنى كلا هم دوست دارى يا تو بغلم باشى يا بشينم كنارت و بلند نشم 😩😩😩 عزيزم ميدونم چشم بهم بزنيم تولد چهل سالگيت ميشه 😞 دوست ندارم انقدر زود بگذره احساس ميكنم بوى تنت داره كم ميشه آرامش بخش ترين بوى دنيا ♥️ عشق مامان اميدوارم تنت هميشه ...
22 مهر 1398

بدنيا اومدن رايان كوچولو👶🏻

خب بالاخره فرصت شد بيام و از خاطره دوستت برات بنويسم  پسرم بابا يه دوستى داره به اسم بابك كه وقتى متوجه شد خانومشون بارداره بابا هم گفت كه منم باردارم و قرار گذاشتن كه ما رو با هم آشنا كنن و اين شد كه اولين ديدار ما تو ٣ ماهگى تو شمال بود كه ما رفتيم پيششون يه جاى سرسبز قشنگ سمت متل قو خدا رو شكر خيلى خوش گذشت و مونا دوست خوبى شد برام و شما با آقا رايان از تو شكم مامان دوست شدى خاله مونا ١/٥ از من عقب تر بود بارداريش وقتى شما بدنيا اومدى خيلى تو بغلش آروم ميشدى قرار بود رايان آخر مهر بدنيا بياد ولى آب دورش كم شد و ١٤ مهر دقيقا يكماه و يكروز با اختلاف با شما پا گذاشت تو اين دنيا و منم كه بيصبرانه منتظر بودم ببينمش شما ر...
20 مهر 1398

يكماهگى 👶🏻♥️

پسر قشنگم تو دل مامان كه بودى از يه پيج تو اينستاگرام اين كيك پارچه ايى كه تو عكس ميبينى و خريدم تا برات هر ماه تا تولد يكسالگيت ماهگرد بگيرم  عزيزِ دل مامان هر روز با روز قبلت فرق دارى چشم بهم زدم يكماهه شدى نميگم اين روزا خيلى راحت داره ميگذره چون شبا معمولا از ساعت ١١ تا ١ گريه و بيقرارى ميكنى من سعى كردم تحمل كنم تا شما به اين زودى دارو نخورى ولى بابا طاقت نداره و براى يكماهگيت كه رفتيم به دكترت گفت و ايشون هم بهت قطره كوليف داده تا دلپيچه داشتى بهت بديم روزها هم چرت ميزنى و زود بيدار ميشى همش دلت ميخواد يا روى زانوى من بخوابى يا تو بغلم باشى سخته اما شيرينه واقعا دوست ندارم انقدر زود بگذره و بزرگ بشى با اينكه...
15 مهر 1398

پوشك و بابا

خب بالاخره روز موعود فرا رسيد 😁 تا امروز بابا ميترسيد شما رو عوض كنه اولش كه ترس از بند ناف و داشت بعد هم ختنه ولى  ديگه وقتى خوب شدى انجامش داد خدا رو شكر خوب هم بلد بود گفتم اين تاريخ بمونه به يادگار 😊 ٩٨/٠٧/٠٨ ساعت ٤ بعد از ظهر به وقت ٢٦ روزگى 👶🏻♥️😍😘 ...
9 مهر 1398

ختنه

پسر قشنگم هفته پيش كه زنگ زدم از مطب دكتر وقت گرفتم تا امروز دلم غش كرد كه ميخوان شما رو ختنه كنن من چيكار كنم امروز با بابايى رفتيم واقعا خدا رو شكر كه چه دكتر خوبى پيدا كرديم يعنى دكتر خودت دكتر فتحى ايشون و معرفى كردن كه واقعا عالى بودن جناب دكتر خالق نژاد من فكر ميكردم ما رو بيرون ميكنن واااى فقط خدا ميدونه كه اون لحظه ايى كه گفتن بايد تو اتاق بمونيد و با كوچولوتون حرف بزنيد و آرومش كنيد من چه حااالى بودم به معناى واقعى انگار قلبم توى دهنم ميتپيد... خلاصه فقط موقع زدن آمپول بيحسى گريه كردى و بعدش كه آقاى دكتر ختنه رو انجام دادن اصلا متوجه نشدى من كه نگاه نكردم فقط با شما حرف ميزدم تموم كه شد آقاى دكتر بهم ياد دادن كه چطورى پوشك و پ...
2 مهر 1398

شناسنامه

خب از هرچى بگذريم از اينكه شما ديگه هويت ملى دارى نميشه گذشت 😁 بالاخره رفتيم و شناسنامه ات و گرفتيم ٣ تايى با هم 😁👪 از روزى مه اومديم خونه من نگران شناسنامه بودم بابا هم فرصت نميكرد بره بگيره ولى بالاخره... صبح روز ٩٨/٠٦/٢٤ حاضر شديم و رفتيم به سمت ثبت احوال اول قرار بود بريم روبروى سينما ايران توى خيابان شريعتى يهو بابا گفت ميخواى بريم شعبه شميران شايد اونجا دادن رفتيم و همونجا هم شناسنامه آقا تياممون صادر شد🥰 بعدشم ٣ تايى رفتيم و اولين ناهار و بيرون تو رستوران خورديم شما شير و ما سوشى😁 ...
27 شهريور 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Konjedkoochooloo می باشد